خرید بک لینک

چشمهایی که به دور دست خیره شدن و آرزوهایی که تو عبور خیابونا یخ زدن.

نگاه های معصومانه و پر حسرتی که معلوم نیست مشغول بافتن چه رویایی هست،

به یه خونواده صمیمی؟ به پدر داشتن یا مادر داشتن؟ به زندگی مرفه؟ به لباس های خوشگل؟ یا حتی یه اسباب بازی کوچولو یا شایدم یه دوچرخه، شایدم یه عروسک دوست داشتنی! نمی دونم.

ای کاش از خودشون سوال می کردم که آرزوتون چیه. میله هایی که تو دستاشون گرفتن آدم رو یاد اسارت میندازه اسارت در عین آزادی.

این بچه ها وامثال این نازنین های بی گناه فقط به جرم کودکی اسیر هستن اسیر جنگ طلبی یه عده که فقط به قدرت فکر میکنن و سر راهشون هر چیزی رو نابود می کنن. نگاه معصومانه این فرشته های زمینی قلب هر انسانی رو به درد میاره خودشون هم نمی دونن به چه گناهی باید چنین زندگی داشته باشن. کودکانی که همیشه منتظر یه معجزه هستن و سال ها تو اتاق های کوچیک روز رو به شب می رسونن، تا شاید اتفاقی بیفته و اونا هم به آرزوهاشون برسن.

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

صفحه بندی